
حاجی فیروزه،
سالی یه روزه،
همه میدونن،
منم میدونم،
عید نوروزه.
ارباب خودم سامالا علیکم،
ارباب خودم سر تو بالا کن،
ارباب خودم منو نیگا کن،
ارباب خودم لطفی به ما کن.
ارباب خودم بزبز قندی،
ارباب خودم چرا نمیخندی؟
بشکن بشکنه بشکن،
من نمیشکنم بشکن،
اینجا بشکنم یار گله داره،
اونجا بشکنم یار گله داره!
این سیاه بیچاره چقد حوصله داره.
... اين سياه بيچاره چقدر حوصله داره ! هنوز صدايش در گوش جانم است ! يادش بخير !
با تمام كودكي ام معناي بهار و نوروز و شادماني هايش را درك ميكردم و بيشتر از هر زمان ديگر به خدا نزديك بودم و ستايشش ميكردم . بي آنكه حتي هنوز به مدرسه رفته باشم و با قوانين اجتماعي و مذهبي آشنايي پيدا كرده باشم وجود خدا را در همه جا مي ديدم . او ميان جوانه هاي سبز درختان و شكوفه هاي بهاري به من لبخند ميزد و رايحه خوشش در ميان عطر گلها و خاك باران خورده در مي آميخت . او حتي از ميان چهره سياه حاجي فيروز به من مي خنديد و از شادماني ام شادمان بود. و من آن روزها چقدر خوشبخت بودم ! پر بودم از خدا و بهار و نور و عشق و شور و ترانه و كوچكترين جايي براي سياهي نداشتم !
+ نوشته شده توسط مینو زاهدی در جمعه بیستم اسفند 1389 و ساعت
|