سیاوش کسرایی

بنا به دلتنگیهایی که دارم فکر کردم مروری بر آرش کمانگیر منظومه بی نظیر و
جاودانه زنده یاد سیاوش کسرایی داشته باشم و بعد از خواندنش شایسته ندیدم
این شعر امید بخش و تسکین دهنده آلام و رنجهای امروزی هموطنانم را به خلوت
خود بسنده کنم . بنابر این با نقل قولی از همین شاعر گرامی آغاز می کنم .
" در جهان واقعیت که آرشها اندکند و سهراب ها بی شمار ، کابوس رستاخیز هولناک هر روز و هر شب در همه احوال با ماست . و ما با جراحتی در جان ، در برزخ مرگ و زندگی ، نوشداریی نایافته را انتظار می کشیم . بیهوده نیست که در گردباد برخاسته ، بازهم شاهنامه است که با تصویرهای برجسته اش زیر چشم ما ورق میخورد .
تهمینه های بی فرزند و بدون همسر ، سهراب های نو خواسته سرگردان ، گردآفریدهای دلپذیر بی عشق مانده ، رستم های خودشکن ، سیاووش های بی گناه ، اسفندیارهای فریب خورده ، و بسا خودکامان ونا کامان دیگر و حتی سیمرغهای به آشیان خزیده و سمندرهای بی ساز و برگ رها شده ، جدا جدا و در این هنگامه پر آشوب ، من آرش را به شما واگذاردم و شما او را در دست و دامان و گهواره دلهایتان به برومندی رساندید."
زنده یاد سیاوش کسرایی ، شاعر معاصر ایران سال 1305 در اصفهان متولد شد . او از شاگردان نیما یوشیج ، پدر شعر نوی فارسی بود و نامش با سرودن حماسه " آرش کمانگیر " در یک منظومه بلند جاودانه شد .
آوا ، آرش کمانگیر ، خون سیاووش ، سنگ و شبنم ، با دماوند خاموش ، خانگی ، به سرخی آتش به طعم دود ، از قرق تا خروسخوان ، به پاخیز ایران من ، تراشه های تبر ، مهره سرخ ، امریکا ! امریکا و هوای آفتاب را می توان از جمله دفترهای شعر سیاوش کسرایی نام برد .
این شاعر ملی ، سالهای پایانی عمر خویش را در افغانستان ، شوروی سابق (روسیه) و اتریش سپری نمود و سرانجام در شهر وین ، بر اثر بیماری ذاتالریه ، زندگی را بدرود گفت و در بخش هنرمندان گورستان مرکزی این شهر آرمید . یاد و نامش همواره گرامی باد .
برف می بارد
برف می بارد به روی سنگ و خارا سنگ
کوه ها خاموش
دره ها دلتنگ
راهها چشم انتظار کاروانی با صدای زنگ
برنمیشد گر زبام کلبه ها دودی
یا که سوسوی چراغی گر پیامی مان نمیاورد
رد پاها گر نمی افتاد روی جاده ها لغزان
ما چه می کردیم در کولاک دل آشفته دمسرد
آنک ، آنک کلبه ای روشن
روی تپه روبروی من
در گشودندم .
مهربانی ها نمودندم .
زود دانستم که دور از داستان خشم برف و سوز
در کنار شعله آتش
قصه می گوید برای بچه های خود عمو نوروز
گفته بودم زندگی زیباست !
گفته و نا گفته ای بس نکته ها کاینجاست .
آسمان باز
آفتاب زر
باغهای گل
دشتهای بی در و پیکر
سر برون آوردن گل از درون برف
تاب نرم رقص ماهی در چشمه مهتاب
آمدن ، رفتن ، دویدن
عشق ورزیدن
در غم انسان نشستن
پا به پای شادمانی های مردم پای کوبیدن
کار کردن ، کار کردن
آرمیدن
چشم انداز بیابانهای خشک و تشنه را دیدن
جرعه هایی از سبوی تازه آب پاک نوشیدن
گوسفندان را سحرگاهان به سوی کوه راندن
هم نفس با بلبلان کوهی آواره خواندن
در تله افتادگان آهو بچگان را شیر دادن و رهانیدن
نیم روز خستگی را در پناه دره ماندن
گاه گاهی
زیر سقف این سفالین بامهای مه گرفته
قصه های در هم غم را ز نم نم های باران ها کشیدن
بی تکان گهواره رنگین کمان را
در کنار بام دیدن
یا شب برفی
پیش آتشها نشستن
دل به رویاهای دامنگیر و گرم شعله بستن
آری ، آری زندگی زیباست
زندگی آتشگهی دیرنده پا برجاست
گر بیفروزیش ، رقص شعله اش در هر کران پیداست
ورنه خاموش است و خاموشی گناه ماست
آری ، آری زندگی زیباست
زندگی آتشگهی دیرنده پا بر جاست
گر بیفروزیش رقص شعله اش در هر کران پیداست
ور نه خاموش است و خاموشی گناه ماست
پیرمرد آرام و با لبخند
کنده ای در کوره افسرده جان افکند .
چشمهایش در سیاهی های کومه جستجو میکرد ،
زیر لب آهسته با خود گفتگو میکرد :
زندگی را شعله باید بر فروزنده
جنگلی هستی تو ای انسان !
جنگل ای روییده آزاده
بی دریغ افکنده روی کوهها دامان
آشیانها بر سر انگشتان تو جاوید
چشمه ها در سایبانهای تو جوشنده
آفتاب و باد و باران بر سرت افشان
جان تو خدمتگر آتش
سربلند و سبز باش ای جنگل انسان !
جنگل ای روئیده آزاد
بی دریغ افکنده روی کوهها دامان
آشیانها بر سر انگشتان تو جاوید
چشمه ها در سایبانهای تو جوشنده
آفتاب و باد و باران بر سرت افشان
جان تو خدمتگر آتش
سربلند و سبز باش ای جنگل انسان !
"زندگانی شعله می خواهد"
صدا سر داد عمونوروز
شعله ها را هیمه باید روشنی افروز .
کودکانم داستان ما ز آرش بود
او به جان خدمتگزار باغ آتش بود .
روزگاری بود
روزگار تلخ و تاری بود .
بخت ما چون روی بد خواهان ما تیره
دشمنان بر جان ما تیره
شهر سیلی خورده هذیان داشت
بر زبان بس داستانهای پریشان داشت .
زندگی سرد وسیه چون سنگ
روز بد نامی
روزگار ننگ
غیرت اندر بندهای بندگی پیچان
عشق در بیماری دلمردگی بی جان
فصلها فصل زمستان شد
صحنه گلگشتها گم شد ، نشستن در شبستان
در شبستانهای خاموشی
می تراوید از گل اندیشه ها عطر فراموشی .
ترس بود و بالهای مرگ
سنگر آزادگان خاموش
خیمه گاه دشمنان پر جوش
مرزهای ملک
همچو سرحدات دامن گستر اندیشه ، بی سامان
برجهای شهر
همچو باروهای دل ، بشکسته و ویران.
دشمنان بگذشته از سرحد و از باور
هیچ سینه کینه ای در بر نمی اندوخت .
هیچ دل مهری نمی ورزید
هیچ کس دستی به سوی کس نمی آورد
هیچکس در روی دیگر کس نمی خندید
باغهای آرزو بی برگ
آسمان اشکها پر بار
گرم رو آزادگان در بند
روسپی نامردمان در کار
انجمن ها کرد دشمن
رایزن ها گرد هم آورد دشمن
تا به تدبیری که در ناپاک دل دارند
هم به دست ما شکست ما براندیشند .
نازک اندیشانشان بی شرم
که مباداشان دگر روزبهی در چشم
یافتند آخر فسونی را که می جستند
چشمها با وحشتی در چشمخانه
هر طرف را جستجو میکرد
وین خبر را هر دهانی زیر گوشی باز گو می کرد :
آخرین فرمان ،
آخرین تحقیر
مرز را فرمان تیری میدهد سامان
گر به نزدیکی فرود آید
خانه هامان تنگ
آرزومان کور
ور بپرد دور
تا کجا ؟! ...
تا چند ؟!
آه ! کو بازوی پولادین و کو سر پنجه ایمان ؟!
هر دهانی این خبر را بازگو میکرد.
چشمها بی گفتگویی
هر طرف را جستجو میکرد .
لشکر ایرانیان در اضطرابی سخت درد آور
دو دو و سه سه به پچ پچ گرد یکدیگر
کودکان بر بام
دختران بنشسته بر روزن
مادران غمگین کنار در
کم کمک در اوج آمد پچ پچ خفته
خلق چون بحری بر آشفته
به جوش آمد
خروشان شد
به موج افتاد
برش بگرفت و مردی چون صدف
از سینه بیرون داد :
منم آرش سیاهی مردی آزاده
به تنها تیر ترکش آزمون تلختان را اینک آماده
کمانداری کمانگیرم
شهاب تیز رو تیرم
مرا تیر است آتش پر
ولیکن چاره امروز
زور و پهلوانی نیست
رهایی با تن پولاد و نیروی جوانی نیست
پس آنگه سوی آسمان بر کرد
به آهنگی دگر گفتار دیگر کرد
درود ای واپسین صبح ، ای سحر بدرود
که با آرش تو را این آخرین دیدار خواهد بود
به صبح راستین سوگند
به پنهان آفتاب مهر بار سوگند
که آرش جان خود در تیر خواهد کرد .
پس آنگه بی درنگی خواهدش افکند .
درنگ آورد و یک دم شد به لب خاموش
نفس در سینه ها بی تاب میزد جوش
زمین خاموش بود و آسمان خاموش
تو گویی این جهان را بود با گفتار آرش گوش
به یال کوهها لغزید کم کم پنجه خورشید
هزاران نیزه زرین به چشم آسمان پاشید
نظر افکند آرش سوی شهر آرام
کودکان بر بام
دختران بنشسته بر روزن
مادران غمگین کنار در
مردها در راه
دشمنانش در سکوتی ریشخند آمیز
راه وا کردند .
مادران از بامها او را صدا کردند
مادران او را دعا کردند
پیرمردان چشم گرداندند
آرش اما همچنان خاموش
از شکاف دامن البرز بالا رفت
وز پی او
پرده های اشک پی در پی فرود آمد.
شامگاهان
راه جویانی که می جستند ، آرش را به قله ها ، پی گیر
باز گردیدند
بی نشان از پیکر آرش
کار صدها صد هزاران تیغه شمشیر کرد آرش
تیر آرش را سوارانی که می راندند بر جیحون
به دیگر نیمروزی از پی آن روز
نشسته بر تناور ساق گردویی فرو دیدند
آنجا را از آن پس
مرز ایرانشهر و توران باز نامیدند .
آفتاب و ماه را در گشت
سالها بگذشت
در تمام پهنه البرز
وین سراسر قله مغموم و خاموشی که می بینید
و ندرون دره های برف آلودی که می دانید
رهگذرهایی که شب را در راه می مانند
نام آرش را پیاپی در دل کهسار می خوانند
و نیاز خویش می خواهند
با دهان سنگهای کوه ، آرش میدهد پاسخ
می کندشان از فراز و از نشیب جاده ها آگاه
میدهد امید
می نماید راه .