آشنایی استثنایی

 استفاده بدون مجوز کتبی از نویسنده - مینو زاهدی - عملی ضد فرهنگی بوده و پیگرد قانونی 

دارد.

 

 

 

صحنه :

پارک . یک روز آفتابی .

پیرزن روی نیمکت نشسته است و مشغول بافتن شال است. بسیار

خوش اخلاق و خوش مشرب است و از صدای پرندگان لذت

میبرد. مرد جوانی به پیرزن نزدیک می شود.

 

 

جوان:بعدازظهرتون به خیر.

پیرزن:بعدازظهر شما هم به خیر باشه جوون .

جوان:اجازه هست ؟

پیرزن:خواهش میکنم.

 

مرد جوان در کنار پیرزن می نشیند.

 

پیرزن:آفتاب دلچسبیه.

جوان:من عاشق روز های آفتابیم.

پیرزن :منم همین طور. خیلی دلم می خواست شیرین عسلمو

همراهم بیارم. حیف که سرما خورده.

جوان:نوه تون؟

پیرزن:اون تموم زندگیمه.این شال رو هم برای تنها انگیزه زندگیم

می بافم. کاش میدونستین چقدر دوسش دارم.اون بی نهایت مهربون

و دوست داشتنیه.

جوان:پس همیشه با همدیگه این!

پیرزن:بله. شبانه روز.اون نفس منه.زندگی منه.منم تنها تکیه گاه و

پناه اونم.وقتی با چشم های فندقی ومعصومش بهم نگاه میکنه خیلی

غمگین میشم.نگران میشم اگه من نا غافل بمیرم سر نوشت این

حیوونکی چی میشه؟!

جوان:تنهایی !تنهایی!تنهایی!اندوه تنهایی معضل تموم آدم های

امروزه.میدونین من هنوز نتونستم همسر مورد علاقمو پیدا

کنم.دارم پیر میشم.تموم لحظه هایی رو که میتونستم به شادی

وخوشی در کنار همسرم بگذرونم به تنهایی و دلتنگی

گذشت.میدونین من خیلی مشتاقم بیشتر راجب به شیرین عسلتون

حرف بزنین.

پیرزن:خوشحالم که شما مشتاقین در موردش بیشتر بدونین.خب

برای منم فرصتیه حالا که این قدر جاش خالیه لااقل ذکر خیرش

اینجا باشه.

جوان:چه علاقه عجیبی!یا شما خیلی مهربونین یا اون استثنایی و

فوق العادست.

پیرزن:شاید هم من خیلی مهربونم و هم اون خیلی

استثنایی . اون فوق العادست.

جوان:قطعا همین طوره.بله. بله. چرا که نه؟!این درسته! خب

؟! بگین من جدا مشتاق شنیدنم.

پیرزن:خب راستش فندق کوچولوی من....

جوان:که همون شیرین عسلتونه؟!

پیرزن:بله.تا دلتون بخواد لقب داره وبنا براین اگه گفتم زیبای خفته

کنتس پا برهنه،حتی،شکر پنیر،ترشی انبه گیج نشین.

جوان:ترشی انبه؟

پیرزن:خب این لقب مال مواقعییه که عصبانی میشه و ترش

میکنه،آخه من ترشی انبه خیلی دوست دارم.

جوان:پس شما آنقدر عاشقش هستین که حتی مواقع عصبانیت ودل

خوری اسم چیزی ر و که دوست دارین ، روی عزیزتون

میذارین؟!

پیرزن:آخه من از جوونی عادت کردم رو آدم ها اسم بزارم.راستی

هیچ میدونین شما شبیه آقای پوارو هستین؟!

جوان:همون کاراگاه سریال خارجی؟گمون کنم فرانسوی بود؟

پیرزن:بله.تیزهوشی وادب شما والبته سیبیلاتون شبیه آقای

پواروئه.

جوان:چه جالب!خب داشتین راجع به مارمالادتون حرف میزدین.!

پیرزن:مارمالاد؟!اوه مارمالاد!چرا من به فکرم نرسیدکه گاهی

مارمالاد صداش کنم!!میدونین آخه هر وقت بیدار میشه شبیه

مارمالاد میشه،تن وبدنشو کش وقوس میده.ازتون تشکر میکنم

بدون اینکه دیده باشین یه اسم بی نظیر روش گذاشتین.

جوان: آخه من با چشم دل دیدمش . ولی چه چه جالب احساس می

کنم صد ساله میشناسمش ! بذار ببینم چه مارمالادی بهش

میاد!مارمالاد...مارمالاد آلو چطوره؟!

پیرزن:معرکه است!آخه وقتی از خواب بیدار میشه چشاش رنگ

آلو میشه.

جوان: واقعا احساس میکنم سال هاست که میشناسمش.برام خیلی

آشناست!خیلی آشنا!خدایا چه روز استثنایی !چه بعد از ظهر دل

انگیزی !چه آفتاب دلچسبی ! به خاطر این روز قشنگ و آشنایی با

شما و مارمالاد از خدا سپاسگزارم .

پیرزن:چقدر خوشحالم که شما تا این حد بهش احساس نزدیکی

میکنین.میدونین نقطه ضعف من چیه؟!

جوان:آلوچتون!

پیرزن:دقیقا!ولی تا جایی که من یادمه نگفتم که یه لقب دیگه اش

آلوچه است؟!

جوان:می بینین؟!می بینین چه قدر احساسش میکنم.

پیرزن:واقعا جای خوشحالی داره.

جوان:بذارین بگم چه مواقعی آلوچه صداش می کنین؟!

پیرزن:بگین.بگین...

جوان:وقتی عصبانیتش از حد گذشته و داره جیغ میکشه!

پیرزن:همینطوره!خودشه!وقت خواب عین

زیبای خفته است.

جوان:واقعا در اون لحظه تماشاییه.نهایت شاعرانگی وجنون

وشیدایی!

پیرزن:نمیدونین وقتی لنگه کفششو گم میکنه و سر در گم و

معصوم و مضطرب دنبال لنگه کفشش می گرده چه قدر دیدنی

میشه!

جوان:مثل سیندرلا!

پیرزن:سیندرلا یا کنتس پا برهنه.این لقب هم بهش میاد مگه نه؟!

جوان:بدون شک!ولی خیلی دلم می خواد بدونم برای این حنا

صداش می کنین که رنگ موهاش حناییه؟!

پیرزن:وقتی تو باغچه کار می کنم گاهی میادکمکم.خاکهای باغچه

که رو دستاش میشینه،دستاش رنگ حنا به خودش میگیره.

جوان:البته که دست های ظریفش حنایی میشه!میدونین با این

توصیفاتی که ازش میکنین من احساس میکنم که گمشدمو پیدا

کردم.

پیرزن:معلومه که ازتون خوشش میاد.کافیه با محبت و احترام

باهاش بر خورد کنین.مخصوصا احترام براش خیلی مهمه.

جوان:خب معلومه یه کنتس،یه لیدی،یه خانم تمام وکمال وبا اصالت

باید هم توقع احترام داشته باشه.

پیرزن:و فوق العاده احساساتیه.مخصوصا وقتی اون تو خودشه

اصلا نباید کاری به کارش داشته باشین باید به خلوتش احترام

بذارین وصبر کنین تا خودش از لاکش بیرون بیاد.بعد مثل نسیم

نرم ومهربون وسبک وآروم میشه.

جوان: مثل نسیم نرم ومهربون وسبک وآروم.....

پیرزن:میدونین که نقطه ضعف مشترک همه خانم ها حرف های

قشنگ و هدیه است .بذارین یه رازی روبهتون بگم.هیچ زنی از

چاپلوسی وتملق شنیدن بدش نمیاد.

جوان:بدون شک،بدون شک!

پیرزن:اون گاهی دوست داره توجه دیگرونو به خودش جلب

کنه،باید حواستون جمع جمع باشه که در این مواقع به شدت

مجیزشو بگین.کافیه یه لحظه حواستون متوجه جای دیگه ای بشه

اون وقته که مکافات دارین.شاید روزها و روزها باهاتون قهر کنه.

جوان:چه چالش بر انگیز!من عاشق قهرو آشتی ام.خوب شد که

گفتین کمی که نظرش بهم جلب شدگاهی تعمدا به قهر وادارش

میکنم.کمی هیجان تو روابط لازمه.شما موافقین ما با هم آشنا

بشیم؟!

پیرزن:البته که موافقم.

جوان:خدای من چه عالی!این دلچسب ترین بعد از ظهر آفتابیه که

در زندگیم داشتم،واقعا از آشنایی با شما خوشوقتم!

پیرزن:متشکرم.

جوان:فکر میکنین کی میتونم ببینمش؟

پیرزن:بهتون که گفتم سرما خورده!فردا هم نوبت دکتر داره .گمونم

سه روز دیگه عصر برای صرف چای وآشنایی مناسب باشه.

جوان:تا اون روز ثانیه شماری میکنم.فکر میکنین یعنی حتما

میدونین از چه هدیه ای خوشش میاد؟!

پیرزن:خب برای لباس عنابیش هنوز قلاده ی این رنگی پیدا نکردم

یه قلاده عنابی تا اون روز براش پیدا کنین به نظرم عالی میشه!

جوان:اوه برای سگش ! خب برای خودش چی؟!

پیرزن :خودش؟!

جوان:قلاده که برای سگ سیندرلا ست.برای سیندرلا چی بگیرم؟!

پیرزن:همین ! فقط یه قلاده عنابی.

جوان:یعنی اون هیچ هدیه ای جز قلاده عنابی نمی خواد؟!

پیرزن:پی پی فقط یه قلاده عنابی لازم داره.

جوان:یعنی...یعنی تمام این مدت ما داشتیم در مورد یه سگ حرف

میزدیم؟!

پیرزن:یه سگ استثنایی ، یه سگ بی مانند.

جوان: یه احمق استثنایی،یه خیالباف بد بخت و

تنها و عجول!عصر تون به خیر.

پیرزن: با کی هستین ؟!

جوان :با خود فلک زدمم خانم .

 

جوان با اندوه بر می خیرد و میرود.

پیرزن :صبر کنین بهتون آدرس بدم.

 

جوان بی توجه به پیرزن به راهش ادامه میدهد.

پیرزن از رفتار جوان متعجب میشود.نگاهی به شال می اندازد تا

ببین چه قدر بافته است.از بافته اش رضایت دارد.کاموایش را در

سبد می گذارد و با خوشحالی بر می خیزد و به سوی خانه میرود.

 

مضنه خرید و فروش آدمها در سرزمین شما چنده ؟!

این سر فصل یه قصه است . یه قصه واقعی . شاید وقتی دیگر نوشتمش . یه وقتی که ...

شاید همین فردا

 

عاقبت خورشید

چادر سیاه شب را

به آتش خواهد کشید

دور نیست میدانم !

آفریننده با من و توست

ای مرد من !

شاید همین فردا

الهه مهر روز طلایی اش را

از آن من و تو کند !

و سوزانندگی اش را

به بوسه هایمان

هرم داغش را

به نفسهایمان

فروغ و رخشندگی اش را

به چشمهایمان

و گرمی و مهربانی اش را

به لبخندهایمان

                  تفویض کند .

 

شاید همین فردا !

 

نمایش : مشترک مورد نظر در سترس نمی باشد

 

 استفاده از این متن منوط بر اجازه کتبی نویسنده میباشد . در غیر این صورت تحت هر عنوانی اگر مورد استفاده قرار گیرد عملی ضد   فرهنگی بوده و پیگرد قانونی دارد . 

 

صحنه : اتاق نشمین

 

(زن با تلفن در حال مکالمه است و در همانحال به مرتب کردن وسایل خانه مشغول است.)

زن : عزیزم تو همین دیروز جلسه معارفه داشتی ...چطور افتاد به امروز ؟... ولی دیشب گفتی جلسه کسل کننده ای بود...جلسه هفته پیش منظورت بود ؟... ولی تو جلسه دیروزو گفتی... نمیدونم چرا احساس میکنم بهم دروغ می گی ... ولی قسم میخورم تو دیشب گفتی جلسه بعد از ظهر معارفه خیلی کسل کننده بود...حتی گفتی آقای رئیس موقع خوشامدگویی با خارجیها مدام تیک مخصوصشو میزد ...همون  تیک  لب غنچه کردن دیگه ...مگه نگفتی دو مهمون لهستانی و آلمانی داشتین ؟...حاشا نکن . منظورت دیروز بود نه دو هفته پیش ...

(صدای زنگ در . نظر زن به زنگ  در جلب میشود و به سوی در میرود و در همان حال سعی میکند مکالمه را سریع پایان دهد.)

زن : در هر حال سعی کن زود بیای . منم دوستت دارم ...خب سه تا...برای اینکه از دستت عصبانی ام ...حالا بعد با هم صحبت می کنیم ...همون که گفتم سه تا...خداحافظ .

(زن در را باز می کند . مرد از دوستان خانوادگی است .)

 

مرد : سلام .

زن : سلام . از این طرفا ؟

مرد : اوضاع افتضاحی شده .

زن : بیا تو.

زن : چای، قهوه ؟

مرد : یه لیوان آب خنک  لطفا.

(زن برای مرد آب می آورد .)

زن : با هم دعواتون شده ؟

مرد : فکر میکنم . یعنی مطمئنم به بازیم گرفته .پای یکی در میونه . میدونم بهم دروغ میگه . نمیدونم چرا دوستش دارم ؟

زن : خب چرا ؟

مرد : چرا چی ؟

زن : چرا وقتی می بینی به بازیت گرفته و بهت دروغ میگه دوستش داری ؟!

مرد : برای اینکه اون چالش برانگیزه .

زن : برای اینکه خری .

مرد : من از زنهای پر رمز و راز خوشم میاد .

زن : حالا که این زن پر رمز و راز بد جوری ما تحتتو سوزنده .  تو این سوز زمستون به جای قهوه داغ ، آب یخ میخوای !

مرد : اومدم اینجا کمکم کنی نه اینکه نمک رو زخمم بپاشی !

زن : آخه شما مردها چرا اینقدر خرین ؟ وقتی زنی صادقانه دوستتون داره طاقچه بالا میذارین . اما وقتی کم محلی می بینین و به قول خودتون به بازی گرفته میشین و دروغ می شنوین براتون جذاب و دست نیافتنی و پر رمز و  راز میشه.

مرد : خصیصه آدمها اینه . خود تو مگه کم از دست شوهر دروغگوت می کشی؟!جلسه پشت جلسه ،ماموریت پشت ماموریت.همش بهونه . همش دروغ . همش کلک .تو هم  همشو خوب می فهمی .اما به روی مبارکش نمیاری . چرا ؟ ! برای اینکه دوستش داری .

زن :(مثل بچه ها معصومانه و بچگانه مانند کودکان با صدای بلند می گرید ) آره دوستت خیلی بی معرفته ! دیروز جلسه معارفه داشت  ولی قسم میخوره که نداشته و جلسه امروزه . همین امروز صبح خودم یه موی بلند خرمایی رو  رو کتش پیدا کردم . چندشم شد . انگار موی یه جادوگرو دیده بودم . حالا چی کار کنم ؟ هر وقت خیانت میکنه یا بهم دروغ میگه مهربون میشه . ازم می پرسه چند تا دوستم داری ؟! خیال میکنه من خرم . دارم از عصبانیت خفه میشم . همین امروز صبح منو سارا صدا زد . باورت میشه ؟!

مرد : ( از خنده ریسه میرود ) عجب حرومزاده ایه !

زن : خواهش میکنم نخند . ولی پاشو کرد تو یه کفش  گفت منظورم سارییه . من گفتم ساری  !!

مرد : (به شدت می خندد ) خدای من این رفیق ما نابغه اس ، نابغه .

زن : در حالیکه اون لحظه هیچ اتفاقی نیفتاده بود که بخواد عذر خواهی و اظهار تاسف کنه . اونم به زبون اینگیلسی . تازه اون اصلا اهل عذر خواهی نیست . از اینها گذشته هیچوقت تکیه کلامش ساری نبوده . ولی گند جدیدشو توجیه کرد که از این به بعد میخواد شیک صحبت کنه .

مرد : (میخندد)عجب رفیق با حالی دارم بخدا .

زن : داری با خنده هات عصبیم میکنی .

 (زن از شدت ناراحتی مثل بچه ها میگرید و مدام دستمال از جعبه برمیدارد . اطرافش پر از دستمال می شود .)

زن : میشه برام یه لیوان آب خنک بیاری ؟

مرد : البته .

(مرد برمی خیزد و میرود لیوانی آب برای زن می آورد . )

زن : ما خیلی بدبختیم .

مرد : ما قواعد بازی رو بلد نیستیم .

زن : برای همین هم رو دست می خوریم.

مرد : خیلی دلم می خواد ازش متنفر باشم .

زن : منم همینطور .

مرد : خیلی دلم می خواد باهاش بازی کنم .

زن : منم همینطور .

مرد : خیلی دلم می خواد بهش دروغ بگم .

زن : منم همینطور .

مرد : خیلی دلم می خواد ازش انتقام بگیرم .

زن : منم همینطور .

مرد : خیلی دلم می خواد بهش خیانت کنم .

زن : منم ...(وحشت زده و متعجب می شود) اوه ! نه ! نه !

مرد : چرا که نه ؟! یک بار دکتر روانشناسم بهم گفت  اگه می خوای احساس آرامش کنی  مقابله به مثل کن . مثل خودش باش .

زن : ولی این خیلی وحشتناکه . اگه همه بخوان مقابله به مثل کنند سنگ رو سنگ بند نمیشه . تصور کن دنیا پر از خیانت و روابط نا مشروع میشه .

مرد : من و تو برای نجات دنیا کمیم . فکر خودت باش تا دیوونه نشدی .

(زن بار دیگر مانند بچه ها میگرید)

زن : دروغگوی پست فطرت ! دیشب تا رسید خونه بهم گفت براش یه معجون تخم مرغ و شیر و عسل و گردو بادووم و فندق درست کنم . خدا می دونه وقتی معجون کوفتی رو میخورد  و خودشو واسه امروز تقویت می کرد چقدر تو دلش بهم خندیده . بمونه که در ماه هم کلی پول کپسولهای جنسینگی که کوفت میکنه میشه . اگه بگی از خیر اون معجونها  و کپسولها یه ذرش نصیب من شده ، نشده . (میگرید)

(مرد میخندد)

مرد : عجب ناقلاییه !

زن : ازش متنفرم......متنفرم . آرزو می کنم تو همون حالی که داره بهم خیانت میکنه  چهار چنگولی سقط شه . خشک بشه .

مرد : خودتو ناراحت نکن . آروم باش . آروم باش .بازم آب خنک می خوای ؟

زن : آره لطفا .

( مرد میرود و برای زن آب می آورد و زن لاجرعه آب را سر می کشد .)

مرد : بهتر شدی ؟

زن :نه . نه . نه . (گریه می کند ) بهتر نمیشم .....بهتر نمیشم....

مرد : می خوای برای رسیدن به آرامش نظریه روانشناسم رو امتحان کنیم ؟!

زن : خیانت ؟!

مرد : اوهوم !

زن : خب باید چیکار کنیم ؟!

مرد : فکر می کنم اول باید یکی رو پیدا کنیم . تو مردی رو می شناسی که برات جذاب باشه ؟

زن : (فکر می کند) نه . کسی به نظرم نمیاد . باید فکر کنم . تو چی ؟!

مرد : خب من ....من...گوش کن اصلا مهم نیست ما از کسی خوشمون بیاد . مهم انتقامه . انتقام گرفتن ما از اون خائنها .

زن : خب آره ! اما بالاخره یه کسی رو باید پیدا کنیم یا نه ؟ تو زنی رو می شناسی که پیشنهادتو قبول کنه ؟

مرد : هر زنی قبول می کنه . پیدا کردن یه دوست جدید کار زیاد مشکلی نیست.

زن : ولی من باید منتظر پیشنهاد بشینم . هیچ مردی به زن شوهردار پیشنهاد دوستی نمیده .

مرد : آره اینطوری خیلی وقت می بره و تا اون موقع ممکنه تو دیوونه بشی . (زن دوباره گریه می کند.)

زن : پس من چیکار کنم  ؟! باور میکنی دیوونه شدم ؟! از دستش آلزایمر گرفتم .همین امروز آشغالهارو به جای اینکه بریزم تو سطل زباله ریختم تو یخچال . کلی کار اضافه شد . لعنتی ! لعنتی ! لعنتی ! (گریه میکند .)

(مرد میرود  برای زن آب میریزد و سپس آب را به دست زن می دهد و زن لاجرعه اب را سر می کشد .)

زن : من خیلی بد بختم . و از همه بدتر بدشانسم . بد شانس !

مرد : خونسرد باش . من یه راه حلی دارم .

زن : خب چی ؟!

مرد : وقتو نباید تلف کرد . وقت انتقامه .

زن : آره وقت انتقامه . (به خود می آید) منظورت چیه ؟!

مرد : درد مشترک ! من و تو همدردیم . فقط من و تو میتونیم مشکل همو حل کنیم . چرا راه دور بریم ؟! نظرت چیه ؟! بعلاوه به نظر من تو زن جذاب و دوست داشتنی هستی !

زن : نه ؟!

مرد : باور کن بهترین راه حله .

زن : خب حالا باید چیکار کنیم ؟

مرد : فکر میکنم اول باید همدیگرو ببوسیم .

(مرد سعی میکند به زن نزدیک شود )

زن : وای نه ! نه ! نه !نه !

مرد : چرا ؟!

زن : خب آخه من این وقت روز خوشم نمیاد .

مرد : موضوع  وقت مناسب و نامناسب نیست که . قصد ما انتقام گرفتنه .

زن : خب آره حق با توئه . باشه .

(مرد به زن نزدیک می شود . مرد مشتاقانه آماده بوسیدن است . زن دوباره پس می کشد . )

زن : نه ! نمیشه ! نمیشه ! نمیشه! نمیتونم !

مرد : باز چی شده ؟!

زن : من حموم نکردم . کلی کار خونه کردم .عرق کردم . اینطوری اعتماد به نفس ندارم .باید دوش بگیرم .

مرد : چه اهمیتی داره عزیزم ؟! قصد ما انتقام گرفتنه و بس .

زن : یعنی تنم بوی عرق بده تو ناراحت نمیشی ؟!

مرد : تو بوی گل میدی .

زن : واقعا ؟!

مرد : واقعا .

(مرد سعی می کند مجددا خود را برای بوسه آماده کند . مرد مشتاقتر از پیش است . زن ناگهان خود را پس میکشد )

زن : صبر کن ، صبرکن .

مرد : چرا ؟!

زن : بذار لااقل یه اسپری به خودم بزنم .

مرد : خیل خب برو بزن .

( زن لحظه ای به اتاقی دیگر میرود و با تردید باز می گردد)

مرد : خونسرد و آروم باش .

زن : باشه .

(مرد به سوی زن میرود تا او را ببوسد )

زن : خدای من ،خدای من ! صبر کن !

مرد : نه ! دیگه چی شده ؟!

زن : من عادت دارم قبلش برم دستشویی . فقط چند دقیقه صبر کن .

باشه ؟!

مرد : چاره دیگه ای هم دارم ؟!

( زن به دستشویی میرود . مرد دستپاچه است و بیقرار قدم میزند . برای خودش یک لیوان آب میریزد و مینوشد . زن باز میگردد. )

زن : خیل خب من آمادم .

مرد : مطمئنی ؟!

زن : زود باش . عجله کن .

(مرد به طرف زن میرود )

زن : تو مطمئنی  کار درستی می کنیم ؟                                           

مرد : اون خائنها راه دیگه ای برامون نذاشتن . گذاشتن ؟

زن : خب آره حق با توئه .

(هر دو اماده بوسیدن میشوند . قبل از اینکه کاملا به همدیگر نزدیک شوند موبایل مرد زنگ میزند .)

مرد : معذرت میخوام . (جواب میدهد ) سلام عزیز دلم ! واقعا ؟! (دستش را جلوی گوشی میگذارد . رو به زن ) مثل سگ دروغ میگه ولی دوستش دارم .(مشغول صحبت با پشت خط می شود ) اوه متاسفم عزیزم ! همکارات زیر آبتو زدند ؟!...چه بد...نارحت نباش...منم دوستت دارم...اندازه یه دنیا...خب همین حالا میتونیم همدیگه رو ببینیم ...تا نیم ساعت دیگه اونجام خوشگلم...سر از پا نشناخته اومدم عشقم .(گوشی را قطع میکند .) مطمئنم قرارش با اون مردک بهم خورده . دروغ میگه مسافرت کاریش کنسل شده . ولی من دوستش دارم ، دوستش دارم ،دوستش دارم ! احمقم مگه نه ؟!

زن : آره . یه احمق تموم عیار . دیرت نشه .

مرد :میدونی ما برای خیانت کردن ساخته نشدیم .

زن : حق با توئه . و از این بابت خوشحالم .

مرد : منم خوشحالم . خداحافظ .

(مرد به سوی در میرود و زن او را بدرقه می کند )

زن :خوش بگذره .

مرد : ممنون .

(زن در را می بندد و به سوی تلفن میرود و شماره میگیرد )

صدایی از پشت گوشی : مشترک مورد نظر در دسترس نمی باشد .

(زن گریه می کند . )

 

 

خوشحال بود که گریه می کند

بالاخره امشب مجال پیدا کرده بود گریه کند ! از اینکه گریه میکرد خوشحال بود . خوشحال بود که هنوز احساس دارد . خوشحال بود از اینکه هنوز زندگی در خونرگهایش جاریست . خوشحال بود که هنوز با خدا گفتگویی بی ریا و دلنشین دارد . خوشحال بود که دوست دارد و میخواهد هنوز هم دوست بدارد و دوستش بدارند . خوشحال بود که دلتنگ است . که آدم است . که قلبش میتپد ...

خوشحال بود که گریه می کند !

وقت تنگ است

 

صدای چرخهای کالسکه زمان را می شنوم .

بر سر راهش

 می چیند گلهای جوانیمان را

بی هیچ آزرمی !

خزان را تازه می کند

و ما را کهنه و فرسوده .

و تنگ بلور انتظارمان

که اینک ترک برداشته است

هنوز بی گل خوشبختی مانده است !

وقت تنگ است

سراغ گل خوشبختی را

در جاده عدم

از که بگیریم ؟

 

 

قابل توجه آنهایی که مثل عجل معلق وسط خلوت آدم می پرند و  از ظن خودشان

 خیال می کنند لطف کردند و انسانی را از تنهایی  نجات دادند !

 ابوعلی سینا در اتاقی نشسته بود . مردی وارد شد و گفت :

تنها نشسته ای ؟

ابو علی سینا که باید حرفش را طلا بگیرند فرمود :

حال که تو آمدی تنها شدم !