آشنایی استثنایی
استفاده بدون مجوز کتبی از نویسنده - مینو زاهدی - عملی ضد فرهنگی بوده و پیگرد قانونی
دارد.
صحنه :
پارک . یک روز آفتابی .
پیرزن روی نیمکت نشسته است و مشغول بافتن شال است. بسیارخوش اخلاق و خوش مشرب است و از صدای پرندگان لذت
میبرد. مرد جوانی به پیرزن نزدیک می شود.
جوان:بعدازظهرتون به خیر.
پیرزن:بعدازظهر شما هم به خیر باشه جوون .
جوان:اجازه هست ؟
پیرزن:خواهش میکنم.
مرد جوان در کنار پیرزن می نشیند.
پیرزن:آفتاب دلچسبیه.
جوان:من عاشق روز های آفتابیم.
پیرزن :منم همین طور. خیلی دلم می خواست شیرین عسلمو
همراهم بیارم. حیف که سرما خورده.
جوان:نوه تون؟
پیرزن:اون تموم زندگیمه.این شال رو هم برای تنها انگیزه زندگیم
می بافم. کاش میدونستین چقدر دوسش دارم.اون بی نهایت مهربون
و دوست داشتنیه.
جوان:پس همیشه با همدیگه این!
پیرزن:بله. شبانه روز.اون نفس منه.زندگی منه.منم تنها تکیه گاه و
پناه اونم.وقتی با چشم های فندقی ومعصومش بهم نگاه میکنه خیلی
غمگین میشم.نگران میشم اگه من نا غافل بمیرم سر نوشت این
حیوونکی چی میشه؟!
جوان:تنهایی !تنهایی!تنهایی!اندوه تنهایی معضل تموم آدم های
امروزه.میدونین من هنوز نتونستم همسر مورد علاقمو پیدا
کنم.دارم پیر میشم.تموم لحظه هایی رو که میتونستم به شادی
وخوشی در کنار همسرم بگذرونم به تنهایی و دلتنگی
گذشت.میدونین من خیلی مشتاقم بیشتر راجب به شیرین عسلتون
حرف بزنین.
پیرزن:خوشحالم که شما مشتاقین در موردش بیشتر بدونین.خب
برای منم فرصتیه حالا که این قدر جاش خالیه لااقل ذکر خیرش
اینجا باشه.
جوان:چه علاقه عجیبی!یا شما خیلی مهربونین یا اون استثنایی و
فوق العادست.
پیرزن:شاید هم من خیلی مهربونم و هم اون خیلی
استثنایی . اون فوق العادست.
جوان:قطعا همین طوره.بله. بله. چرا که نه؟!این درسته! خب
؟! بگین من جدا مشتاق شنیدنم.
پیرزن:خب راستش فندق کوچولوی من....
جوان:که همون شیرین عسلتونه؟!
پیرزن:بله.تا دلتون بخواد لقب داره وبنا براین اگه گفتم زیبای خفته
کنتس پا برهنه،حتی،شکر پنیر،ترشی انبه گیج نشین.
جوان:ترشی انبه؟
پیرزن:خب این لقب مال مواقعییه که عصبانی میشه و ترش
میکنه،آخه من ترشی انبه خیلی دوست دارم.
جوان:پس شما آنقدر عاشقش هستین که حتی مواقع عصبانیت ودل
خوری اسم چیزی ر و که دوست دارین ، روی عزیزتون
میذارین؟!
پیرزن:آخه من از جوونی عادت کردم رو آدم ها اسم بزارم.راستی
هیچ میدونین شما شبیه آقای پوارو هستین؟!
جوان:همون کاراگاه سریال خارجی؟گمون کنم فرانسوی بود؟
پیرزن:بله.تیزهوشی وادب شما والبته سیبیلاتون شبیه آقای
پواروئه.
جوان:چه جالب!خب داشتین راجع به مارمالادتون حرف میزدین.!
پیرزن:مارمالاد؟!اوه مارمالاد!چرا من به فکرم نرسیدکه گاهی
مارمالاد صداش کنم!!میدونین آخه هر وقت بیدار میشه شبیه
مارمالاد میشه،تن وبدنشو کش وقوس میده.ازتون تشکر میکنم
بدون اینکه دیده باشین یه اسم بی نظیر روش گذاشتین.
جوان: آخه من با چشم دل دیدمش . ولی چه چه جالب احساس می
کنم صد ساله میشناسمش ! بذار ببینم چه مارمالادی بهش
میاد!مارمالاد...مارمالاد آلو چطوره؟!
پیرزن:معرکه است!آخه وقتی از خواب بیدار میشه چشاش رنگ
آلو میشه.
جوان: واقعا احساس میکنم سال هاست که میشناسمش.برام خیلی
آشناست!خیلی آشنا!خدایا چه روز استثنایی !چه بعد از ظهر دل
انگیزی !چه آفتاب دلچسبی ! به خاطر این روز قشنگ و آشنایی با
شما و مارمالاد از خدا سپاسگزارم .
پیرزن:چقدر خوشحالم که شما تا این حد بهش احساس نزدیکی
میکنین.میدونین نقطه ضعف من چیه؟!
جوان:آلوچتون!
پیرزن:دقیقا!ولی تا جایی که من یادمه نگفتم که یه لقب دیگه اش
آلوچه است؟!
جوان:می بینین؟!می بینین چه قدر احساسش میکنم.
پیرزن:واقعا جای خوشحالی داره.
جوان:بذارین بگم چه مواقعی آلوچه صداش می کنین؟!
پیرزن:بگین.بگین...
جوان:وقتی عصبانیتش از حد گذشته و داره جیغ میکشه!
پیرزن:همینطوره!خودشه!وقت خواب عین
زیبای خفته است.
جوان:واقعا در اون لحظه تماشاییه.نهایت شاعرانگی وجنون
وشیدایی!
پیرزن:نمیدونین وقتی لنگه کفششو گم میکنه و سر در گم و
معصوم و مضطرب دنبال لنگه کفشش می گرده چه قدر دیدنی
میشه!
جوان:مثل سیندرلا!
پیرزن:سیندرلا یا کنتس پا برهنه.این لقب هم بهش میاد مگه نه؟!
جوان:بدون شک!ولی خیلی دلم می خواد بدونم برای این حنا
صداش می کنین که رنگ موهاش حناییه؟!
پیرزن:وقتی تو باغچه کار می کنم گاهی میادکمکم.خاکهای باغچه
که رو دستاش میشینه،دستاش رنگ حنا به خودش میگیره.
جوان:البته که دست های ظریفش حنایی میشه!میدونین با این
توصیفاتی که ازش میکنین من احساس میکنم که گمشدمو پیدا
کردم.
پیرزن:معلومه که ازتون خوشش میاد.کافیه با محبت و احترام
باهاش بر خورد کنین.مخصوصا احترام براش خیلی مهمه.
جوان:خب معلومه یه کنتس،یه لیدی،یه خانم تمام وکمال وبا اصالت
باید هم توقع احترام داشته باشه.
پیرزن:و فوق العاده احساساتیه.مخصوصا وقتی اون تو خودشه
اصلا نباید کاری به کارش داشته باشین باید به خلوتش احترام
بذارین وصبر کنین تا خودش از لاکش بیرون بیاد.بعد مثل نسیم
نرم ومهربون وسبک وآروم میشه.
جوان: مثل نسیم نرم ومهربون وسبک وآروم.....
پیرزن:میدونین که نقطه ضعف مشترک همه خانم ها حرف های
قشنگ و هدیه است .بذارین یه رازی روبهتون بگم.هیچ زنی از
چاپلوسی وتملق شنیدن بدش نمیاد.
جوان:بدون شک،بدون شک!
پیرزن:اون گاهی دوست داره توجه دیگرونو به خودش جلب
کنه،باید حواستون جمع جمع باشه که در این مواقع به شدت
مجیزشو بگین.کافیه یه لحظه حواستون متوجه جای دیگه ای بشه
اون وقته که مکافات دارین.شاید روزها و روزها باهاتون قهر کنه.
جوان:چه چالش بر انگیز!من عاشق قهرو آشتی ام.خوب شد که
گفتین کمی که نظرش بهم جلب شدگاهی تعمدا به قهر وادارش
میکنم.کمی هیجان تو روابط لازمه.شما موافقین ما با هم آشنا
بشیم؟!
پیرزن:البته که موافقم.
جوان:خدای من چه عالی!این دلچسب ترین بعد از ظهر آفتابیه که
در زندگیم داشتم،واقعا از آشنایی با شما خوشوقتم!
پیرزن:متشکرم.
جوان:فکر میکنین کی میتونم ببینمش؟
پیرزن:بهتون که گفتم سرما خورده!فردا هم نوبت دکتر داره .گمونم
سه روز دیگه عصر برای صرف چای وآشنایی مناسب باشه.
جوان:تا اون روز ثانیه شماری میکنم.فکر میکنین یعنی حتما
میدونین از چه هدیه ای خوشش میاد؟!
پیرزن:خب برای لباس عنابیش هنوز قلاده ی این رنگی پیدا نکردم
یه قلاده عنابی تا اون روز براش پیدا کنین به نظرم عالی میشه!
جوان:اوه برای سگش ! خب برای خودش چی؟!
پیرزن :خودش؟!
جوان:قلاده که برای سگ سیندرلا ست.برای سیندرلا چی بگیرم؟!
پیرزن:همین ! فقط یه قلاده عنابی.
جوان:یعنی اون هیچ هدیه ای جز قلاده عنابی نمی خواد؟!
پیرزن:پی پی فقط یه قلاده عنابی لازم داره.
جوان:یعنی...یعنی تمام این مدت ما داشتیم در مورد یه سگ حرف
میزدیم؟!
پیرزن:یه سگ استثنایی ، یه سگ بی مانند.
جوان: یه احمق استثنایی،یه خیالباف بد بخت و
تنها و عجول!عصر تون به خیر.
پیرزن: با کی هستین ؟!
جوان :با خود فلک زدمم خانم .
جوان با اندوه بر می خیرد و میرود.
پیرزن :صبر کنین بهتون آدرس بدم.
جوان بی توجه به پیرزن به راهش ادامه میدهد.
پیرزن از رفتار جوان متعجب میشود.نگاهی به شال می اندازد تا
ببین چه قدر بافته است.از بافته اش رضایت دارد.کاموایش را در
سبد می گذارد و با خوشحالی بر می خیزد و به سوی خانه میرود.